تبليغاتX
شهر پرنده ها کجاست؟

شهر پرنده ها کجاست؟

هر شب به قصه دل من گوش می کنی فردا مرا چو قصه فراموش می کنی
در چشم هات شنا می کنم و در دستانت می میرم
»

وقتی گفت می خواهی زنده ات کنم،من سال ها بود که مرده بودم.

از آخرین باری که مرده بودم سال ها می گذشت،آي عشق

اما من هنوز از یادآوری آن وحشت داشتم.گویی زخم های مرگ هنوز التیام نیافته بود.

دوباره گفت:«می خواهی از مرگ بیرون بیاورمت؟»

من در تردید بین شیرینی زنده شدن وتلخی مرگی که باز انتظارم را می کشید بودم،

که او با دست هایش که از جنس دوست داشتن بودند مرا از اعماق مرگ به سطح زندگی آورد

و من عاشق شدم.

شیرینی زندگی با هراس مرگ در هم آمیخته بود.

گاه سنگینی زندگی از طاقت شانه هایم فرا تر می رفت.

گاه عشق با تمام قوت اش بر سینه ام سنگینی می کرد و

نفس های مرا به شماره می انداخت.

خیال مردن در تمام ذرات زندگی پراکنده بود.

زندگی با همه تار و پودش در من شدید تر می شد.

من از این همه زندگی به آستان آفتاب پناه می بردم و

از ترس مرگ می گریستم و می گریست.

مثل دیوانه ها به جای اینکه از هم بگریزیم،

در هم غرق می شدیم و واهمه مرگ در ما فزونی می گرفت و ما اهمیت نمی دادیم.

آن گاه مرگ آمد.

با همه متانت اش.

با همه سنگینی اش.

با همه تلخی و هراس ناکی اش.

آخ، چه طوفان سردی!

کسی مرا با چادر گلدار سفیدی بپوشاند.

 

از کتاب « چند روایت معتبر»    نوشته « مصطفی مستور
|+|
نوشته شده توسط دختر مرداب در سه شنبه هشتم آبان 1386 و ساعت 18:46
يا علي ادرکني
شد به محراب و، نيايِش ساز کرد
 
حمد و تسبيح خدا آغاز کرد
 
در قيام و در رکوع و در سجود
 
پاي تا سر محو وصل دوست بود
 
دوست را ميديد وغير از دوست هيچ
 
هر چه جز نقش ولاي اوست هيچ
 
عاشق بي خويشتن عاشق بود
 
عاشق آن باشد، که او صادق بود
 
عاشقان را فکر حيلت ساز نيست
 
عشق با سوداگري دمساز نيست
 
عاشقي، از خويش هجرت کردن است
 
نيست عاشق، آنکه در بندِ تن است
 
بايد اول برگِ هجرت ساختن
 
پس به عشق و عاشقي پرداختن
 
عاشقان، بار سفر بر بسته اند
 
رشته جان از جهان بگسسته اند
 
سر نهاد بوتراب، اندر تراب
 
بود غرق شوق و شور و التهاب
 
محو جانان بود و، ا ز خود بي خبر
 
کآمدش شمشير زهرآگين به سر
 
غنچه ي لبهاي او، از هم شکُفت
 
نغمه ي «فُزتُ و ربّ الکعبه» گفت
 
طاير دل را، قفس بشکسته ديد
 
مرغ جان، از دام تن وارسته ديد
 
بانگ « عَبدي اِرجعي» را گوش کرد
 
باده از جام شهادت نوش کرد
 
ذِکرِ «إنّا لله» اش، بر لب گذشت
 
طاير جانش، ز مرزِ شب گذشت
 
نقش شد بر فرشِ محرابش ز خون
 
آيه ي انّا اليهِ راجعون
|+|
نوشته شده توسط دختر مرداب در سه شنبه دهم مهر 1386 و ساعت 16:59
تیر و کمان

فرزندان شما از آن شما نیستند

آنها دختران و پسران زندگی اند

آنها از طریق شما به دنیا گام نهاده اند نه از شما

وهرچند با شما هستند،متعلق به شما نیستند

شما شاید بتوانید عشقتان را به آنها بدهید

ولی فکرتان را نمی توانید

زیرا آنها افکار خودشان را دارند

شاید بتوانید به بدنهای آنها خانه بدهید

ولی نه به روح هایشان

زیرا روح آنها در خانۀ فردا مسکن دارد

فردایی که شما نخواهید دید

حتی در رویاهایتان!!

شاید بتوانید تلاش کنید مثل آنها شوید

ولی نخواهید که آنها مثل شما شوند

زیرا زندگی به عقب بر نمی گردد

و با دیروز سر و کار ندارد

شما کمان های هستید که فرزندان شما

به عنوان تیرهای زندگی

از آنجا پرتاب می شوند

سازندۀ کمان

مسیر را نیک می شناسد

و با مشیت خود

شما را تا آنجا خم میکند که تیرها

به نرمی و تا آخرین حد پرش خود بپرند

بگذارید در دست های سازندۀ کمان

برای شادی و شادمانی خم شوید

بگذارید تیرها

به سمتی که او می پسندد پرواز کنند

و بدانید که

کمان را نیز

استوار و محکم می پسندد

 

 

جبران خلیل جبران

ترجمه:پروین قائمی

|+|
نوشته شده توسط دختر مرداب در یکشنبه هشتم مهر 1386 و ساعت 12:41
من می ترسم پس هستم
من زندگی را دوست دارم
ولی از زندگی دوباره می ترسم !
دین را دوست دارم
ولی از کشیش ها می ترسم !
قانون را دوست دارم
ولی از پاسبان ها می ترسم !
عشق را دوست دارم
ولی از زن ها می ترسم !
کودکان را دوست دارم
ولی از آئینه می ترسم !
سلام را دوست دارم
ولی از زبانم می ترسم !
من می ترسم پس هستم

 

شعری از زنده یاد

«حسین پناهی»

|+|
نوشته شده توسط دختر مرداب در پنجشنبه پنجم مهر 1386 و ساعت 1:29
انعکاس زندگی

پدر و پسری داشتند در کوه قدم می زدند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد،

به زمین افتاد و داد کشید آآآي ي !!!

صدای از دور دست آمد :آآآ ي ي ي!!!

پسرک با کنجکاوی فریاد زد: کی هستی؟؟

پاسخ شنید:کی هستی؟؟

پسرک خشمگین شد و فریاد زد: ترسو!

باز پاسخ شنید:ترسو!

پسرک با تعجب از پدرش پرسید:چه خبر است؟

پدر لبخندی زد و گفت:پسرم،توجه کن

و بعد با صدای بلند فریاد زد:تو یک قهرمان هستی!

صدا پاسخ داد:تو یک قهرمان هستی!

پسرک باز بیشتر تعجب کرد.

پدرش توضیح داد:مردم می گویندکه این انعکاس کوه هست

ولی این در حقیقت انعکاس زندگی است.

هر چیزی که بگوی یا انجام دهی،

زندگی عیناً به تو جواب می دهد.

اگر عشق را بخواهی،عشق بیشتری در قلبت به وجود می آید

و اگر به دنبال موفقیت باشی،حتماً آن را به دست خواهی آورد.

هر چیزی را که از زندگی بخواهی،زندگی همان را به تو خواهد داد.

|+|
نوشته شده توسط دختر مرداب در یکشنبه یکم مهر 1386 و ساعت 16:21
مقصود تویی، کعبه و بتخانه بهانه

تا  کی  به تمنای  وصال تو یگانه                     اشکم شود،ازهرمژه چون سیل روانه

خواهدبه سر آید، غم هجران تویا نه؟                 ای  تیر غمت را  دلِِ عشاق  نشانه

                         جمعی به تو مشغول و تو غایب ز میانه

 

رفتم به در صومعۀ عابد و زاهد                   دیدم همه را پیش رُخت، راکع و ساجد

درمیکده،رهبانم ودرصومعه،عابد                 گه معتکف دیرم  و گه  ساکن  مسجد

                        یعنی که تو را می طلبم خانه به خانه

 

روزی که برفتندحریفان پی هرکار               زاهد سوی مسجد شدومن جانب خمار

من یارطلب کردم و اوجلوه گه یار               حاجی به ره کعبه و من طالب  دیدار   

                        او خانه همی جوید و من صاحب خانه

 

هردرکه زنم،صاحب آن خانه تویی تو           هر جا که روم،پرتو کاشانه تویی تو

در میکده  و دیر که  جانانه تویی، تو            مقصودمن ازکعبه و بتخانه،تویی تو

                          مقصود تویی، کعبه و بتخانه  بهانه

 

بلبل به چمن،زان گل رخسارنشان دید           پروانه درآتش شد و اسرار عیان دید

عارف صفت روی تودرپیروجوان دید          یعنی همه جاعکس رخ یار توان دید

                          دیوانه منم،من که روم خانه به خانه

 

عاقل، به قوانین خرد، راه تو  پوید              دیوانه، برون از همه، آیین تو جوید

تا غنچۀ  بشکفتۀ این  باغ  که بوید              هرکس به زبانی،صفت حمدتو گوید

                         بلبل به غزل خوانی و قمری به ترانه

 

 

 

|+|
نوشته شده توسط دختر مرداب در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386 و ساعت 15:6
نامه ای به قلبم

-قلب من،هرگز تو را محکوم و نقد نمی کنم.

و نیز هرگز از آنچه می گویی شرمنده نمی شوم.

می دانم تو کودک محبوب خداوندی

و او در تابشی شکوهمند و عاشقانه از، تو محافظت می کند.

قلب من، به تو ایمان دارم.

ایمان دارم که تو عشق ات را با هر آن کس که نیازمند یا سزاوارش باشد،

سهیم می شوی.

که راه من راه توست،

و همواره با هم به سوی روح القدس می رویم.

بدان که دوستت دارم

و می کوشم تمام آزادی مورد نیازت را برای ادامه دادن

به تپش شاد مانه ات در سینه ام،

در اختیارت بگذارم.

 

« مکتوب »

|+|
نوشته شده توسط دختر مرداب در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 و ساعت 2:37
خدای من این شکلیه!!

شبی از شبها،مردی خواب عجیبی دید.

او دید که در عالم رویا،

پا به پای خداوند روی ماسه های ساحل قدم می زند

و در همان حال،

در آسمان بالای سرش،

خاطرات دوران زندگی اش به صورت فیلمی در حال نمایش است.

او که محو تماشای زندگی اش بود،

ناگهان متوجه شد که گاهی فقط جای پای یک نفر روی شن ها دیده می شود

و ان هم وقت های است که او دوران پر درد و رنج زندگی اش را طی می کرده است.

بنابراین با ناراحتی به خدا که در کنارش راه می رفت ،

رو کرد و گفت:پروردگارا....

تو فرموده بودی که اگر کسی به تو روی آورد و تو را دوست بدارد،

در تمام مسیر زندگی اش در کنارش خواهی بود

و او را محافظت خواهی کرد.

پس چرا در مشکل ترین لحظات زندگی ام فقط جای پای یک نفر وجود دارد،

چرا مرا در لحظاتی که سخت به تو نیاز داشتم ،تنها گذاشتی؟؟

خداوند لبخندی زد و گفت:بندهً عزیزم،

من دوستت دارم

و هرگزتو را تنها نگذاشته ام.

زمان های که در رنج و سختی بودی،

من تو را روی دستانم بلند کرده بودم تا به سلامت از موانع و مشکلات عبور کنی!!!
|+|
نوشته شده توسط دختر مرداب در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 و ساعت 1:25
بگو

زن     بگو آ

مرد     آ

زن    مهربون تر،آ.

مرد   آ.

زن    آهسته تر، آ.

مرد   آ.

زن    من یه آی لطیف تر می خوام، آ.

مرد   آ.

زن    با صدای بلند اما لطیف، آ.

مرد    آ.

زن    بگو آ ، یه جوری که انگار می خوای بهم بگی دوستم داری.

مرد    آ.

زن     بگو آ،یه جوری که انگار می خوای بهم بگی هیچ وقت فراموشم نمی کنی.

مرد    آ.

زن     بگو آ،یه جوری که انگار می خوای بهم بگی خوشگلی.

مرد    آ.

زن     بگو آ ،یه جوری که انگار می خوای اعتراف کنی خیلی خری.

مرد    آ.

زن     بگو آ،یه جوری که انگار می خوای بهم بگی برام می میری.

مرد    آ.

زن     بگو آ،یه جوری که انگار می خوای بهم بگی بمون.

مرد    آ.

زن     بگو آ،یه جوری که انگار می خوای بهم بگی لباسات رو درآر.

مرد    آ.

 

"نمایش نامه ی خرس های پاندا"
|+|
نوشته شده توسط دختر مرداب در شنبه هفدهم شهریور 1386 و ساعت 1:33
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآب

همش 20 سالش بود.

باورم نمی شه که دیگه نیستش.

دوسش داشتم به قرآن

اون روز صبح دعوا مون شد

خوب دو تا خواهرم داعواشون میشه دیگه

از خونه زدم بیرون.....

نمی دونم چقدر بیرون بودم

انگار که دو دقیقه بود

ولی پاهام درد میکرد،آخه زیاد راه رفته بودم انگار

وقتی برگشتم

دیدمش افتاده کف اتاقش

می گفت دلش درد می کنه

تاکسی گرفتم بردمش بیمارستان

تو راه همش بالا می آورد

نمی دونم چی رو

فکر کردم قرص خورده باشه

بردنش تو یه اتاق نمی دونم تو اورژانس

دکتر که اومد بیرون گفتم: چشه؟؟

گفت :بزرگتراتون کجان؟؟

گفتم:شهرستان،چطوره؟؟

گفت :زنگ بزن بیان.

داد زدم ،می گم چطوره؟؟

گفت:تموم کرد.

داشتم به دهنش نگاه می کردم

ولی صدای نلی تو گوشم بود

تو ماشین همش می گفت:

آب اعصاب آدم رو آروم می کنه

می گن از مسمومیت با آب مرد.

نمی دونم چقدر آب خورده بود،

ولی می دونم من کشتمش!!!!

|+|
نوشته شده توسط دختر مرداب در شنبه دهم شهریور 1386 و ساعت 14:9